نکبت که بیافتد به جان و زندگی آدم، دیگر بهضرب و زور هیچ محلول و اسید و شویندهای پاک نمیشود. میچسبد و چنگالهایش را فرو میکند در پوست و گوشت و رگ آدم. فقط میماند که نگاهش کنی، قبولش کنی، بپذیری که هست، هست و میماند با تو تا هستی و نفس میکشی.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
بهار شده اما سر بالا نگرفتهام هنوز تا ببینم درختهای دو سوی خیابان مثل هر سال دستهاشان را گره زدهاند بههم، دو باره چتر سبزرنگشان را گشودهاند، دو باره دالانی بهشتی ساختهاند تا آدم درش پرواز کند و خودش را بسپارد به خنکای نسیم بهاری و زمزمهی برگها و بازی نور و نور و نور..
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
قلبم مچاله شده است. دوست دارم شب برسد و چشمهایم را ببندم و در سکوت خانه سوگواری کنم. برای تو، برای خودم، برای روزگارم. برای روزگاری که ساختهام و آتشی که برافروختهام.
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی
برچسب:
نویسنده: کوروش جلالی